خنده های قاه قاه مدرسه

 
داماد

                                   

                        به نام ِ خُدا

اِمروز درسِِ "م"یاد گرفتیم*

خانم معلم گُفت:بنویسید داماد

همه بچه ها یک دفعه گفتند:هوراااا

خانم معلم پرسید:چی شد؟ داماد دوست دارید؟

بچه ها گفتند :بله

خانم معلم گفت:الان زود است *

فعلاً درس بخوانید باسواد بشوید *

بزرگ که شدید داماد بگیرید*

وقتی این را برای مامانی تعریف کردَم

پرسید:چرا هورا کشیدید؟

مَن گفتَم:نمیدانم

شاید بچه ها می خواستند بزرگ که شدند با" داماد "عروسی کنند*

پيام هاي ديگران () لینک دائم

شمر

                              به نامِ خُدا

اِمروز دَر مدرسه ی ما روضه ی امام حُسین بود*

بعضی از بچه ها خیلی گریه کردند*

خانُم معلم اَز آن ها پرسید :چرا گریه می کنید؟

آن ها گفتند ما در روضه تَرسیدیم شِمر بیاید وَ مامان های ما را بِکُشد.

خانُم معلم به آن ها گفت:نترسید شمر با مامان های شما کاری نَدارَد*

اما مَن خجالت کِشیدَم که بگویَم:شِمر که زنده نیست که بخواهد مامان ها را بکشد*

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

عاشورا

                                            به نام خدا

مَن  روزعاشورا و تاسوعا با مادرم و خواهرانم به خانه ی خانم حسینی رفتیم *

من در آنجا سینه زدم و گریه کردم *

مَحیا هَم آمده بود*

ما با هَم بازی نون بیار کباب ببر  کردیم*

من کنارِ دیوار نشسته بودم یک خانم پیر که کمرش درد می کرد آمد و من جای خودم را به او دادَم *

ما با هَم دوست شُدیم *

وَقتی روضه تَمام شُد یِک خانم پیر وَ مهرَبان به مَن گُفت :من تورا خیلی دوست دارم برای مَن هم دُعا کَن*

اَما مَن یادَم رَفت*

                    

پيام هاي ديگران () لینک دائم

بهار

                   به نام خدا

بَهار زیبا  اَست*

بَهار با مَن وَ  مهرَبان  دوست  اَست*

ما زنگ تفریح ها با هَم گُرگَم به هَوا بازی می کنیم*

بَهار وَ غزال(خواهر دو قلوی بَهار) به مَن گُفتَند: ما تو را خیلی دوست داریم *

من گفتم:مرسی

مَن هَم شما را خیلی دوست دارَم*

آن ها به مَن گفتند: ما از این به بعد با تو دوست هَستیم*

                     

 

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

آلاء




نویسنده
آلاء


آرشیو شده ها
اردیبهشت ۸٧
بهمن ۸٦
آبان ۸٦


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی