خنده های قاه قاه مدرسه

 
تعطیلی

                        به نام ِ خُدا

یک هفته به خاطرِبرف مدرسه ها  َتعطیل است *

مَن خیلی ناراحَت هَستَم*

خیلی گِریه کَردَم*

آخر می تَرسَم از بقیه بچه های ِکلاسمان عقب بیافتم وَ بی سواد بمانم*

خیلی فِکر کَردَم که حالا چه کار کنم*

و بالاخره یک فکر خوب کردم*

به مامان گُفتَم: مَن به هر حال میروم مَدرسه تو هم زَنگ بزن به خانم معلم بگو بیاید مَدرسه*

پيام هاي ديگران () لینک دائم

صبحانه

                        به نام ِ خُدا

من بعضی از روز ها صبحانه نمی خورم یک روز صبح که صُبحانه نَخورده بودَم خانُم ناظم از من پرسید:

آلا جان صبحانه خوردی؟

مَن سرم را به علامت بله تکان دادَم*

خانُم ناظم پرسید :چی خوردی؟

مَن یک کم فکر کردَم که چی بگویَم

همین که داشتم فکر میکردم*

خانُم ناظم گفت:پس معلومه صبحانه نخوردی!*

پيام هاي ديگران () لینک دائم

آلاء




نویسنده
آلاء


آرشیو شده ها
اردیبهشت ۸٧
بهمن ۸٦
آبان ۸٦


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی